![]() |
![]() |
|
| اجتماعی / عشقی |
|
در گلستانه
دشتهايي چه فراخ! دشتهايي چه فراخ! كوههايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي ميآمد! من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي. پشت تبريزيها غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد. پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم: چه كسي با من، حرف ميزند؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجهزاري سر راه. بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ و فراموشي خاك. لب آبي گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب: "من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ، ميچرخد گاوي در كرد. ظهر تابستان است. سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است. سايههايي بيلك، گوشهيي روشن و پاك، كودكان احساس! جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا ميخواند." دورها آوايي است، كه مرا ميخواند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 بهمن1384ساعت 20:55 توسط امید مسعودفر |
|
|
اگر روزی در بهار چشم انتظار مسافری باشم که میدانم نیست ... زیرا که همیشه بهار را در خوشی و گذر روزگاری ... ما را چه به خوشی ...؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 20:55 توسط امید مسعودفر |
|
|
لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت /
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت /
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین/
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت /
گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم /
همسفر پرستوها میشم و بر می گردم /
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی /
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم /
عزیز رفته سفر کی برمی گردی /
چشمونم مونده به در کی برمی گردی /
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:42 توسط امید مسعودفر |
|
|
تنهايي مي آيد ... مي نشيند و ساعتهايم را مي بلعد ... چنان با احتياط كه حتي ثانيه اي توقف نمي كند ... هميشه گمشده اي داريم ... و ميان آنچه كه نيست و ما گمشده هستيم ... براي آنچه كه هست و دست هاي تهي از محبتي كه هنوز براي آنچه كه نيست هميشه خالي ..خالي است ...! .. چقدر دلتنگي از ميان ثانيه هامان پيداست ....! تو آنقدر بزرگی که فقط تو ميداني چقدر دلم ميگيرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:40 توسط امید مسعودفر |
|
|
من خواب ديده ام که کسی می آيد
من خواب يک سیبی قرمز ديده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هايم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
کسی می آيد
کسی ديگر
کسی بهتر
کسی که مثل هيچ کس نيست
و مثل آن کسي ست که بايد باشد
...
من خواب ديده ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:12 توسط امید مسعودفر |
|
|
در امتداد شب زندگي كردن يعني عشق ، يعني تو ، يعني همه دنيا و بي تو بودن مرگ است حتي اگر نام زندگي را بر كولهبار عمرت داشته باشي.
ميتوان زندگي كرد ولي زنده نبود ولي ميتوان دوست داشت و زنده بود ، گريه كردن اميد به زندگي است و خنديدن وجودي ميخواهد پر از شور ، پر از شوق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:10 توسط امید مسعودفر |
|
|
ای کاشکی تو بودی و بودن ثمر نداشت.. ـ در آینه به دستانم می نگرم آیا چیزی از خود به یاد می آورم تا بازش آفرینم؟ ـ چه را می خواهم؟ چه را می جویم؟ تو را یا خویش را؟ آه ای حقیقت مأنوس مأیوسم نکن به دستهایم می نگرم که چه می کشند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 بهمن1384ساعت 16:45 توسط رامین اسماعیل پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
اعطاي نمايندگي تجارت الکترونيکي مجاز !!! فیلم / سینما نشریه انترنتی ذنگوله آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 |
| نویسندگان |
|
امید مسعودفر هادی شاهبازی رامین اسماعیل پور |
| پیوندها |
|
اگر گفتید مریم چه جوری آمد؟ پاکی صداقت عشق زندگی من و تنهایی لحظه...... تبعیض و عدالت ..... راز و رمز ......... سکوت عشق ..... فیلم / سینما ! ! ! ! نوت بوک مجاني ! ! ! ! |
|
RSS
|