تبليغاتX
پسر تنها ........
اجتماعی / عشقی

و شهر در سکوتی غمگین فرو رفته است...

همه ی ستاره ها روی چادر سیاه شب سر جای خود نشسته اند...

و از آن بالا با تعجب به اشکهایم می نگرند...

همه ی ستاره ها هستند...

جز ستاره ی تو...

همان ستاره ای که از وقتی به دنیا آمدی...

خدا آن را همدمی برای تو قرار داد...

تا هر وقت که دلت می گیرد...

با ستاره ی باوفای خود خلوت کنی...

و با او از هر چیز که غمگینت کرده بگویی...

وقتی که نیستی...

ستاره ی تو هم دیگر از آن بالا به ما زمینی ها چشمک نمی زند...

و دیگر مدتهاست که نگاهم با نگاه ستاره ی تو معاشقه نکرده است...

و شب هم مدتهاست از دوری ستاره ات زانوی غم بغل گرفته است...

زیرا که ستاره تو...

- معشوق شهر شب - بود.......
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 15:43  توسط امید مسعودفر | 
 
وقتی اومدن ، هیچ کس نگاهشون رو هم نمیکرد و اون ها چپ چپ نگاه میکردن
وقتی فحش و ناسزا میدادن ، هیچ کدوممون جوابشون رو ندادیم
وقتی شورع کردن کتک زدن ، باز هم هیچ کس کاری نکرد
وقتی خونمون رو خراب کردن ، باز هم همه خاموش بودند
اما این رو باید بدونن
 
نگاه نکردن ما
جواب ندادن ما
دفاع نکردن ما
خاموش بودن ما
فقط و فقط امر او  بود
 
. وای به حالشون روزی که او امر به جهاد بدهد
به پاکی خون هایی که ریخته شده و اشک هایی که جاری شده ::  چشماشون رو خشک میکنیم ، جواب تمام توهیناشون رو میدیم، تمام خانه هاشون رو ویران میکنیم.....مطمئن باشید
 
ای خدایا عاشقان را غم نده
اگه هم میدی غم دنیا نده
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 20:43  توسط امید مسعودفر | 

 

يه اتاقي باشه گرمه گرم .. روشنه روشن .. تو باشي منم باشم .. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد .. تو منو بغلم کني که نترسم .. که سردم نشه .. که نلرزم .. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار .. پاهاتم دراز کردي .. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم .. دو تا دستتم دورم حلقه کردي .. بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام حرف میزنی ؟ برام قصه میگی ؟ تو گوشم؟ ميگي آره بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن .. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن ..

      ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ، رگ خودمو ، مچ دست چپمو .. يه حرکت سريع .. يه ضربه عميق .. بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي .. نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم .. نمي بيني که سريع ميبرم .. نمي بيني خون فواره ميزنه .. رو سنگاي سفيد .. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني .. تو داري قصه ميگي ..  دستمو مي ذارم رو زانوم .. خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا .. قشنگه مسير حرکتش .. حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني .. تو بغلم کردي .. مي بيني که سرد شدم ، محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم ، مي بيني نا منظم نفس مي کشم ..! تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم ميکني سرد تر ميشم .. ميبيني ديگه نفس نميکشم ..؟

      چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم .. ميدوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن .. از تنهايي مردن .. از خون ديدن .. وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم .. مردن خوب بود آرومه آروم ... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم دونه دونه اشکای چشماتو ببوسم ، بگم ، خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟

دلم مي شکنه .. دل روح نازکه ، نشکونش خب؟ ~

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 11:48  توسط امید مسعودفر | 

يه اتاقي باشه گرمه گرم .. روشنه روشن .. تو باشي منم باشم .. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد .. تو منو بغلم کني که نترسم .. که سردم نشه .. که نلرزم .. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار .. پاهاتم دراز کردي .. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم .. دو تا دستتم دورم حلقه کردي .. بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام حرف میزنی ؟ برام قصه میگی ؟ تو گوشم؟ ميگي آره بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن .. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن ..

      ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ، رگ خودمو ، مچ دست چپمو .. يه حرکت سريع .. يه ضربه عميق .. بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي .. نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم .. نمي بيني که سريع ميبرم .. نمي بيني خون فواره ميزنه .. رو سنگاي سفيد .. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني .. تو داري قصه ميگي ..  دستمو مي ذارم رو زانوم .. خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا .. قشنگه مسير حرکتش .. حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني .. تو بغلم کردي .. مي بيني که سرد شدم ، محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم ، مي بيني نا منظم نفس مي کشم ..! تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم ميکني سرد تر ميشم .. ميبيني ديگه نفس نميکشم ..؟

      چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم .. ميدوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن .. از تنهايي مردن .. از خون ديدن .. وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم .. مردن خوب بود آرومه آروم ... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم دونه دونه اشکای چشماتو ببوسم ، بگم ، خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟

دلم مي شکنه .. دل روح نازکه ، نشکونش خب؟ ~

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 11:46  توسط امید مسعودفر | 
چه خلاصی از این احساس که تجربه می کند ، می آزماید و بعد رها می کند و چه پروازی با این بال شکسته دل ؟ من امروز نیا یش طیف سحرگاه را در آئینه چشمان تو پاییدم . امروز نبض شوق برای با هم بودن بیشتر تپید و شاپرک مخمل نگاهت را شانه کرد. امروز پری داشت با اخلاص وضو می گرفت و در سجاده زنگاری تردید دعا برای مستی زمانه می خواند . باد روی پشت بام نوحه سرایی می کرد . باران لبان گلبرگ را تر می کرد و او به گوش من لالایی می خواند . مهتاب آسمان را اکلیلی کرد . تیک تیک ساعت داشت خاطرات ذهنم را ورق می زد و من داشتم با سنگلاخ شیشه ی نا گفته ام را می شکستم تا سر ریز شود . عشق اسیری ست و او به من گفت که تو اسیری ، پس شکفتم در دستانش چون صدایی که از نوازش لبخند روی پوستین نمناک عریانی دست می ساید . آنگاه بود که پرواز کردم ، لبالب احساسام شدم . شولای تبدار نگاهش عمق مرا می جست و من بی اختیار جوانه می زدم . نفسش سماء می رقصید . احساسش خنک بود . او با انتظار نقش می زد و من با تارو پود سازم برایش تار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 11:19  توسط امید مسعودفر | 
در گلستانه
دشت‌هايي چه فراخ!

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند."
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند
+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 20:55  توسط امید مسعودفر | 

اگر روزی در بهار چشم انتظار مسافری باشم که میدانم نیست ... زیرا که همیشه بهار را در خوشی و گذر روزگاری ... ما را چه به خوشی ...؟
اگر شبی از شبهای تابستان هم مسافری آمد ... بی گمان خواهم دانست که تو نیستی ...! تو همیشه در فصل پاییز می آیی ... همچون گریه های شبانه بارانی در غبار لحظه های برگ ریزان پاییز ... که سر خورده از باد های گریزان احوال دیگران است ... میدانم که حتما در آخرین روزهای زمستان خواهی رفت ... و باز مرا از یاد میبری ...! همچون سالهای پیش ...! همچون سالهایی که آمدی و رفتی ...!
و من باز احمقانه ترین نوع انتظار را بسر میبرم ...! ولی اینبار بگذار من بروم ... تو بمان ... سفر پاهایت را پر آبله میکند ... تو بمان ...!
تو همیشه سر خورده از سراب و زخمی از آفتاب ... با نگاهی خاموش ... نزدیک میشوی ... پر رنگ میشوی و چیزی میان دلم میشکند ...! که میدانم باز خواهی رفت و من با رفتنت باز هم تنهاتر میشوم ...! ولی نمیترسم ...
هیچ وقت نه از مرگ می ترسم ... نه از تاریکی ... نه از تنهایی ....!
از باران می ترسم و دلی که پرده پوشی نمی داند ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 20:55  توسط امید مسعودفر | 
لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت / اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت / دل من راضی نبود به این جدایی نازنین/ عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت / گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم / همسفر پرستوها میشم و بر می گردم / گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی / گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم / عزیز رفته سفر کی برمی گردی / چشمونم مونده به در کی برمی گردی /
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:42  توسط امید مسعودفر | 
تنهايي مي آيد ... مي نشيند و ساعتهايم را مي بلعد ... چنان با احتياط كه حتي ثانيه اي توقف نمي كند ... هميشه گمشده اي داريم ... و ميان آنچه كه نيست و ما گمشده هستيم ... براي آنچه كه هست و دست هاي تهي از محبتي كه هنوز براي آنچه كه نيست هميشه خالي ..خالي است ...! .. چقدر دلتنگي از ميان ثانيه هامان پيداست ....! تو آنقدر بزرگی که فقط تو ميداني چقدر دلم ميگيرد
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:40  توسط امید مسعودفر | 
من خواب ديده ام که کسی می آيد من خواب يک سیبی قرمز ديده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفش هايم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگويم کسی می آيد کسی ديگر کسی بهتر کسی که مثل هيچ کس نيست و مثل آن کسي ست که بايد باشد ... من خواب ديده ام
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:12  توسط امید مسعودفر | 
در امتداد شب زندگي كردن يعني عشق ، يعني تو ، يعني همه دنيا و بي تو بودن مرگ است حتي اگر نام زندگي را بر كوله‌بار عمرت داشته باشي. مي‌توان زندگي كرد ولي زنده نبود ولي مي‌توان دوست داشت و زنده بود ، گريه كردن اميد به زندگي است و خنديدن وجودي مي‌خواهد پر از شور ، پر از شوق
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:10  توسط امید مسعودفر | 
 اگر من روزی مردم و تو من را دوست داشتی .....

 هر ۵ شنبه به مزارم بیا گل سرخی بر روی قبرم  بگزار 

 تا همیشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بیاورم

 ولی اگر تو مردی من فقط یک بار بر مزارت میایم و آن دسته گل سفید    

مریم را که با خون خود سرخ خواهم کرد را برایت هدیه

میکنم و عاشقانه در کنارت جان می میرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 14:17  توسط امید مسعودفر | 
Bache Ke Bodam Faghat Balad Bodam ta 4 beshmaram.1,2,3,4. Nahayate Har Chiz Hamin 4ta Bod . Az Baba Bastani Ke Mikhastam 4ta Mikhastam . Mamanam RO 4ta Dost Dashtam . Kholase Tahe Donya Hamin 4ta Bod, va Cheghadr In 4ta Ghashang Bod Vali Hala Nemidonam Tahe Donya Kojast ?! Nahayate Doost Dashtan Cheghadre ?! Engar Kheiliam Haristar Shodam , 4ta Bastaniam Dige Kafafam o Nemide . Amma Mikham Begam Dostet Daram . Midani Cheghadr ? Be Hamoon Andazeye 4taye Bachegim Dostet Daram ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 20:11  توسط امید مسعودفر | 

 دوستت خواهم داشت............................بی آنکه بگویم.

درد دل خـواهـم گـفـت............................بی هیچ کلامی.

گـــوش خـــواهـــم داد............................بی هیچ سخنی.

در آغوشت خواهم گریست.......................بی آنکه حس کنی.

در تو ذوب خواهـم شد..............................بی هیچ حرارتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 21:13  توسط امید مسعودفر | 
1- هیچوقت هر دو در یک زمان عصبانی نشوید. 2- هیچوقت سر همدیگر فریاد نزنید مگر وقتی که خانه تان آتش گرفته باشد. 3- اگر قرار است یکی از شما در یک بحث پیروز شود، بگذارید که آن برنده همسرتان باشد. 4- اگر می خواهید انتقاد کنید، این کار را با عشق انجام دهید. 5- هیچوقت اشتباهات گذشته را دوباره وسط نکشید. 6- از همه دنیا به خاطر همسرتان بگذرید. 7- تا بحثی را به سرانجام نرسانده اید، به خواب نروید. 8- سعی کنید حداقل روزی یکبار حرفهای محبت آمیز به شریک زندگیتان بزنید. 9- اگر خطایی مرتکب شده اید، آن را بپذیرید و عذرخواهی کنید . 10- به یاد داشته باشید که برای منازعه همیشه دو نفر لازم است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 15:7  توسط امید مسعودفر | 
من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می نهید !!! مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که سیاه بخت بودام !!! چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام . دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم نرسیدم !!! و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 13:48  توسط امید مسعودفر | 
براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي كه دوست بدارد , قلبي كه دوستش بدارند
قلبي كه هديه كند , قلبي كه بپذيرد
قلبي كه بگويد , قلبي كه جواب بگويد
قلبي براي من , قلبي براي انساني كه من مي خواهم
تا انسان را در كنار خود حس كنم.
درياهاي چشم تو خشكيدني ست
من چشمه يي زاينده مي خواهم.
.......
آن سوي ستاره من انساني مي خواهم:
انساني كه مرا بگزيند
انساني كه او را بگزينم
انساني كه به دستهاي من نگاه كند
انساني كه به دستهايش نگاه كنم
انساني در كنار من
تا به دستهاي انسانها نگاه كنيم
انساني در كنارم
آيينه يي در كنارم
تا در او بخندم , تا در او بگريم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 20:55  توسط امید مسعودفر | 
  ّآهای با توام ..........

سین مثل چه بود ؟ یادت هست ؟

سرد و سنگی و سیاه .......

آهای با توام .....

سین سکوت را نمیشناسی ؟

حالا گوش کن پس !  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 20:8  توسط امید مسعودفر | 
هيچوقت دوستم نداشتي، اگر هم گاهی بغلم می کردی و يا با گرمی لبانت نوازشم می کردی چشمهايت را می بستی تا مرا نه آنطوری که هستم که جوری که دلت می خواهد تصور کنی.هميشه برايت نا مرئی بودم ؛ فقط وقتی لازمم داشتی دنبالم می گشتی. بعضی وقتها روزها گم می شدم و تو حتی سراغی از من نمی گرفتی.هيچوقت نشنيدم برای روزهای دلتنگيت و يا آرامش خاطری که حضورم برايت هديه می آورد تشکر کنی.يادم نمی آيد برای يکبار هم که شده ديده باشم که يواشکی زير چشمی نگاهم کرده باشی تا احساسم را لمس کنی.به من نگفته ای که برايت اهميت دارم ، که اصلا توی زندگيت جايی برای من هست يا نه. کاش ميشد فقط يکبار هم که هست نه هر وقتی که دلت خواست که وقتی تنها و غمگينم در آغوشم بگيری. کاش مرا می ديدی ، تنها ، غمگين حتی کمی دلشکسته. خيلی از تو دور نيستم.هرشب کنارت نشسته ام وحتی وقتی با چشمهای بسته مسافر سرزمين خواب شده ای نگاهم را از تو ندزديده ام ، مباداکه وقتی بازگشتی کنارت نباشم.نمی خواستم برايت گله کنم اما راستش خرسی مخملی بودن در دنيای شما آدمها اصلاً کار ساده ای نيست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 19:42  توسط امید مسعودفر | 
اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي فتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 14:5  توسط امید مسعودفر | 
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 14:3  توسط امید مسعودفر | 
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم
چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا
چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها
غریبست غریبست ز بالاست خدایا
خموشید خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 14:2  توسط امید مسعودفر | 
اين شعرم برای تو: سطر آخر روی آن آبی بی جان روان با مداد ِ مشکی بهترين جمله ی گنجينه ی افکارم را تا هميشه به تو انشاء کردم مثل باران وسط ظهر کوير مثل خورشيد تو شب خواب اسير لابد از ديدن آن واژه ی سيال خيال در شگفتی ماندی. ذهن نالايق او قدرت پرواز نداشت. دوستت می دارم. دوستت می دارم باورش بايد کرد؟ دوست دارم به خدا نامت را که در آن صفحه ی بی رنگ تهی با تمام کلمات فرياد کشيد: من به يادت هستم به اميد ديدار
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 20:59  توسط امید مسعودفر |