تبليغاتX
پسر تنها ........ - اگر روزی .....!!!
اجتماعی / عشقی

اگر روزی در بهار چشم انتظار مسافری باشم که میدانم نیست ... زیرا که همیشه بهار را در خوشی و گذر روزگاری ... ما را چه به خوشی ...؟
اگر شبی از شبهای تابستان هم مسافری آمد ... بی گمان خواهم دانست که تو نیستی ...! تو همیشه در فصل پاییز می آیی ... همچون گریه های شبانه بارانی در غبار لحظه های برگ ریزان پاییز ... که سر خورده از باد های گریزان احوال دیگران است ... میدانم که حتما در آخرین روزهای زمستان خواهی رفت ... و باز مرا از یاد میبری ...! همچون سالهای پیش ...! همچون سالهایی که آمدی و رفتی ...!
و من باز احمقانه ترین نوع انتظار را بسر میبرم ...! ولی اینبار بگذار من بروم ... تو بمان ... سفر پاهایت را پر آبله میکند ... تو بمان ...!
تو همیشه سر خورده از سراب و زخمی از آفتاب ... با نگاهی خاموش ... نزدیک میشوی ... پر رنگ میشوی و چیزی میان دلم میشکند ...! که میدانم باز خواهی رفت و من با رفتنت باز هم تنهاتر میشوم ...! ولی نمیترسم ...
هیچ وقت نه از مرگ می ترسم ... نه از تاریکی ... نه از تنهایی ....!
از باران می ترسم و دلی که پرده پوشی نمی داند ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 20:55  توسط امید مسعودفر |