تبليغاتX
پسر تنها ........ - حیرانی
اجتماعی / عشقی
چه خلاصی از این احساس که تجربه می کند ، می آزماید و بعد رها می کند و چه پروازی با این بال شکسته دل ؟ من امروز نیا یش طیف سحرگاه را در آئینه چشمان تو پاییدم . امروز نبض شوق برای با هم بودن بیشتر تپید و شاپرک مخمل نگاهت را شانه کرد. امروز پری داشت با اخلاص وضو می گرفت و در سجاده زنگاری تردید دعا برای مستی زمانه می خواند . باد روی پشت بام نوحه سرایی می کرد . باران لبان گلبرگ را تر می کرد و او به گوش من لالایی می خواند . مهتاب آسمان را اکلیلی کرد . تیک تیک ساعت داشت خاطرات ذهنم را ورق می زد و من داشتم با سنگلاخ شیشه ی نا گفته ام را می شکستم تا سر ریز شود . عشق اسیری ست و او به من گفت که تو اسیری ، پس شکفتم در دستانش چون صدایی که از نوازش لبخند روی پوستین نمناک عریانی دست می ساید . آنگاه بود که پرواز کردم ، لبالب احساسام شدم . شولای تبدار نگاهش عمق مرا می جست و من بی اختیار جوانه می زدم . نفسش سماء می رقصید . احساسش خنک بود . او با انتظار نقش می زد و من با تارو پود سازم برایش تار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 11:19  توسط امید مسعودفر |